« چرا از رابطه جنسي خود لذت نميبرم |صفحه اصلی| درباره اقليتهاي جنسي 2 - جنسيت، مخاطره و رمزآلودگي »
(۱)
در اين نوشتار مايلم درباره شأن اخلاقي اقليتهاي جنسي ملاحظاتي را مطرح كنم. مقصود من از «اقليتهاي جنسي» گروههاي انساني هستند كه رفتار جنسي آنها با الگوي رفتارهاي جنسي رايج در ميان اكثريت متفاوت است. البته تعريف دقيق الگوي جنسي غالب در ميان «اكثريت» كار آساني نيست. اما احتمالاً ميتوان دو ويژگي زير را از عناصر اصلي آن الگو تلقي كرد: اولاً - مناسبات جنسي ميان (يك) زن و (يك) مرد برقرار ميشود؛ ثانياً - اين مناسبات نهايتاً به دخول اندامهاي تناسلي زن و مرد ميانجامد.
بحث درباره شأن اخلاقي و حقوق انساني اقليتهاي جنسي از مباحث مناقشهانگيز و دشوار در حوزه اخلاق معاصر است. اين مباحث خصوصاً در متن يك جامعه ديني و در حلقه دينورزان از دشواريهاي بيشتري هم برخوردار است. گويي دينورزان پيشاپيش، بدون آنكه به هيچ گونه پژوهش و تأمل مستقلي نيازمند باشند، ميتوانند بر مبناي تعاليم ديني خود، در خصوص شأن اخلاقي و حقوقي اين اقليتها داوري كنند.
به نظر ميرسد كه مطابق تعاليم ديني بسياري از رفتارهاي جنسي كه از هنجارهاي رايج فاصله ميگيرد، اخلاقاً ناروا تلقي ميشود. البته مخالفت دينورزان با بسياري از مصاديق رفتارهاي جنسي اقليتي صرفاً بر دلايل نقلي استوار نيست؛ بلكه در بسياري موارد، دست كم عالمان ديني، براي توجيه عقلاني حكم اخلاقي و حقوقي خويش درباره اقليتهاي جنسي، استدلالهاي عقلي در خور توجهي نيز عرضه كردهاند.
در اين نوشتار توجه من بيشت رمعطوف به جنبههاي اخلاقي (و نه حقوقي) مسأله اقليتهاي جنسي است، و ميكوشم تا مهمترين دلايل عقلي را كه مستند تقبيح اخلاقي آن گونه رفتارها بوده مورد ارزيابي قرار دهم.
من در اين نوشتار بيشتر استدلالهايي را كه در ميان فيلسوفان مغرب زمين مطرح شده مورد بحث قرار خواهم داد. زيرا اولاً موضوع حكم اخلاقي رفتارهاي اقليتهاي جنسي از ديرباز مورد توجه و بحث اين فيلسوفان بوده است و لذا در ميان نوشتههاي ايشان استدلالهاي متنوعي در توجيه تقبيح اخلاقي رفتارهاي جنسي اقليتي آمده است؛ و ثانياً تا آنجا كه من ميدانم، مهمترين استدلالهاي عقلياي كه حكيمان مسلمان در تقبيح اخلاقي رفتارهاي جنسي اقليتي اقامه كردهاند، مستقيم يا غير مستقيم متأثر از انديشههاي حكيمان مغربزمين (خصوصاً افلاطون و ارسطو) بوده است.
بنابراين، مباحثي كه در حلقه فيلسوفان مغربزمين در اين خصوص مطرح شده است، مباحث حكيمان مسلمان را نيز در بر ميگيرد.
اقليتهاي جنسي شامل گروههايي با طيف بسيار متفاوتي از رفتارهاي جنسياند؛ اما من براي آنكه بحث از دقت بيشتري برخوردار باشد، توجه خود را به اقليتهاي جنسي «همجنسگرا» محدود ميكنم؛ يعني كساني كه نسبت به افراد همجنس خود تمايل جنسي نشان ميدهند، و با آنها مناسبات جنسي برقرار ميكنند.
بنا به دلايلي كه در جاي خود در خور توجه است، مردان همجنسگرا بيش از زنان همجنسگرا حساسيت منفي برانگيختهاند. به نظر ميرسد كه هم عرف اجتماعي و هم نظام حقوقي نسبت به مردان همجنسگرا بسيارسختگيرتر است و براي آنها مجازات اجتماعي و قانوني شديدتري در نظر ميگيرد.
بنابراين، به گمانم بهتر آن باشد كه توجه خود را به مورد دشوارتر، يعني حكم اخلاقي مردان همجنسگرا معطوف كنيم. روشن است كه نتايجي كه درباره اين مورد دشوارتر به دست ميآيد، به طريق اولي بر مورد آسانتر (يعني زنان همجنسگرا) نيز قابل اطلاق خواهد بود.
خوب است نخست چند نكته مقدماتي را روشن كنيم:
۱) «همجنسگرايي» را بايد از «شاهدگرايي»، «صحبت احداث»، «لواط»، و بسياري از مفاهيم مشابه متمايز كرد. تمام اين رفتارها البته متضمن رفتارهاي همجنسگرايانهاند. اما بهتر است از فرو كاستن مفهوم «همجنسگرايي» به مفاهيمي از آن دست پرهيز كنيم، زيرا:
اولاً شاهدبازي و صحبت احداث، صرف نظر از معاني عارفانهاي كه كساني نظير حافظ و اوحدالدين كرماني براي آنها قائل بودند، در غالب موارد متضمن ابراز تمايل جنسي نسبت به كودكان و نوجوانان، يا حتي انجام عمل جنسي با ايشان بوده است.
به گمان من ميتوان به قوّت استدلال كرد كه برقراري روابط جنسي با كودكان و نوجوانان اخلاقاً نارواست. در اينجا همجنس بودن يا نبودن طرفين در قبح اخلاقي اين عمل تأثيري ندارد؛ روابط جنسي يك مرد بالغ با دختري خردسال، يا زني بالغ با پسركي خردسال به همان اندازه نارواست كه مناسبات جنسي ميان يك مرد بالغ و پسري خردسال.
ثانياً در غالب موارد، شاهدبازي و صحبت احداث در شرايطي رواج مييابد كه روابط ميان زنان و مردان به شدت محدود شده است. يعني در غالب موارد، مردان شاهدباز، به دليل محدوديت دسترسي به زنان، با پسركان زيباروي نرد عشق ميبازند.
در آثار ادبي ما آمده است كه وقتي بر سيماي پسركان مو ميرست، عشق شاهدبازان به ايشان هم از ميان ميرفت. اين امر ميتواند قرينهاي بر اين مدعا باشد كه مردان شاهدباز غالباً آن نوجوانكان را به خاطر شباهتي كه به زنان داشتند، در شرايط محدوديت و عسرت، به جاي زنان برميگزيدند.
اما همجنسگرايي به معناي مورد بحث ما، نوعي تمايل اصلي و جايگزينناپذير نسبت به همجنس تلقي ميشود، و لزوماً به شرايط عسرت، يا نرد عشق باختن با يك مرد به خيال يك زن، ربطي ندارد.
ثالثاً مفهوم «لواط» هم عليرغم آنكه بدون ترديد مصداق آشكار روابط همجنسگرايانه است، با مفهوم مورد بحث ما فاصله دارد. دست كم، پيش از بررسي دلايلي كه در تقبيح اخلاقي همجنسگرايي آمده، نميتوان اين دو مفهوم را يكي دانست. زيرا اگر به فرض معلوم شود كه همجنسگرايي به لحاظ اخلاقي ناروا نيست، در آن صورت نسبت «همجنسگرايي» و «لواط» را بايد مانند نسبت «غير همجنسگرايي» و «زنا» تلقي كرد.
در عرف جاري هر نوع مناسبات جنسي ناهمجنسگرايانه را مصداق «زنا» نميدانند. تعبير «زنا» عمدتاً به آن دسته از مناسبات جنسي ناهمجنسگرايانه اطلاق ميشود كه از حدود موازين عرفي يا اخلاقي فراتر ميرود.
بر همين قياس، اگر بنا به فرض، معلوم شود كه همجنسگرايي از آن حيث كه همجنسگرايي است، اخلاقاً قبحي ندارد، در آن صورت تعبير«لواط» را هم بايد به آن دسته از روابط جنسي همجنسگرايانهاي اطلاق كرد كه از حدود موازين عرفي يا اخلاقي مربوطه خارج باشد.
۲) به گمانم خوب است ميان «همجنسگرايي» و «رفتارهاي همجنسگرايانه» هم تفكيك قائل شويم. همجنسگرايي نوعي تمايل است كه فرد به همجنس خود ميورزد. اما رفتارهمجنسگرايانه نوعي رفتار است كه در نتيجه آن تمايل تحقق ميپذيرد.
اگر آن تمايل بيرون از اختيار فرد دست دهد، مشمول داوري اخلاقي نخواهد شد. آنچه ميتواند موضوع داوري اخلاقي واقع شود، فعل مختارانه است. اگر چيزي بيرون از اختيار ما رخ دهد، ما را به خاطر آن نميتوان اخلاقاً ستود يا نكوهش كرد.
ظاهراً تمايل جنسي فرد همجنسگرا به همجنس خود، مانند تمايل جنسي فرد غير همجنسگرا به غير همجنس خود غير اختياري است. در اين صورت همجنسگرايي، به مثابه تمايلي بيرون از اختيار فرد همجنسگرا، مشمول هيچ داوري اخلاقي نميشود. اما رفتارهاي همجنسگرايانه را ميتوان مورد داوري اخلاقي قرار داد؛ زيرا فرد همجنسگرا ميتواند بر خلاف تمايل خود تصميم بگيرد، و اگر اقتضاي خرد پرهيز از آن گونه رفتارها باشد، به اقتضاي خرد عمل كند.
البته اگر كسي «رفتارهاي» همجنسگرايانه را نوعي بيماري تلقي كند، در آن صورت نيز اين رفتارها از دايره داوري اخلاقي بيرون خواهد ماند. آيا ميتوان كسي را به خاطر آن كه در تب ميسوزد و هذيان ميگويد، اخلاقاً نكوهش كرد؟
البته فرد را ميتوان به خاطر آنكه بدون پوشش كافي در هواي سرد بيرون رفته، يا به خاطر آنكه براي درمان بيمارياش به پزشك مراجعه نميكند، سرزنش كرد؛ اما او را نميتوان به خاطر آنكه از شدت تب هذيان ميگويد، اخلاقاً نكوهيد.
اگر من بدون دليل خشمگين شوم، و خشم خود را مهار نكنم، اخلاقاً در خور نكوهشم. اما اگر به دليل پركاري غده تيروييد، آستانه تحريك من به شدت كاسته شده باشد و زودخشمي من از عوارض آن بيماري باشد، ديگر نميتوان مرا به خاطر تحريكپذيري زياد و واكنشهاي خشماگينم سرزنش كرد. خشم من غير اختياري و ناشي از بيماري است. و در جايي كه اختيار نباشد، صدور حكم اخلاقي نادرست مينمايد.
در اينجا فقط ميتوان مرا به خاطر آنكه به پزشك مراجعه نميكنم، يا داروهايم را به موقع نميخورم، اخلاقاً نكوهيد. بنابراين، اگر همجنسگرايي و رفتارهاي همجنسگرايانه را نوعي بيماري بدانيم، ديگر نميتوانيم آنها را اخلاقاً محكوم كنيم.
اما آيا همجنسگرايي و رفتارهاي ناشي از آن نوعي بيماري است؟ پاسخ اين پرسش را نميتوان از فيلسوفان، عالمان دين، يا معلمان اخلاق انتظار داشت. در اينجا به گمانم بايد بپذيريم كه سخن دانشمندان ذيربط، حجيت عرفي دارد.
تا پيش از سال ۱۹۷۴ انجمن روانپزشكان آمريكا (APA) همجنسگرايي را نوعي اختلال رواني ميدانست. اما در سال ۱۹۷۴ آن انجمن رسماً اعلام كرد كه در اين مورد خطا كرده است. امروزه تقريباً اكثريت قريب به اتفاق متخصصين ذيربط همجنسگرايي را بيماري نميدانند.
البته در بسياري مواقع، ممكن است همجنسگرايي، به خاطر فشارهاي اجتماعي زيادي كه بر فرد همجنسگرا وارد ميشود، به انواع اختلالات روحي و رفتاري (مانند افسردگي، اضطراب، بيثباتي شخصيت و غيره) بينجامد؛ اما همجنسگرايي از آن حيث كه همجنسگرايي است، بيماري تلقي نميشود.
بنابراين، اگر رفتارهاي همجنسگرايانه را بيماري ندانيم، حق داريم درباره حسن و قبح آنها بپرسيم، و آنها را مورد داوري اخلاقي قرار دهيم. من در اين نوشتار، از عرف جاري در ميان اهل علم پيروي خواهم كرد، و همجنسگرايي و به تبع آن رفتارهاي همجنسگرايانه را بيماري نخواهم دانست.
بنابراين، پرسش اصلي ما در اين نوشتار اين است: «آيا رفتارهاي همجنسگرايانه به لحاظ اخلاقي نكوهيده و نارواست؟»
(۲)
مهمترين برهاني را كه در تقبيح اخلاقي رفتارهاي همجنسگرايانه اقامه شده است، ميتوان «برهان امر غير طبيعي» ناميد. افلاطون، تامس آكويناس، و كانت از جمله فيلسوفاني هستند كه بر مبناي صورتي از اين برهان رفتارهاي همجنسگرايانه را تقبيح كردهاند. در ميان حكيمان و فقيهان مسلمان نيز صورتي از همين برهان مهمترين مبناي عقلي تقبيح رفتارهاي همجنسگرايانه بوده است.
صورت كلي «برهان امر غير طبيعي» را ميتوان به صورت زير بيان كرد:
(۱) رفتارهاي همجنسگرايانه غير طبيعي است.
(۲) تمام رفتارهاي غير طبيعي به لحاظ اخلاقي نارواست.
بنابراين:
(۳) رفتارهاي همجنسگرايانه به لحاظ اخلاقي ناروا است.
همان طور كه ميبينيم، در چهارچوب اين برهان، تقبيح اخلاقي رفتارهاي همجنسگرايانه بر دو فرض مهم استوار است: «غير طبيعي» بودن آن رفتارها؛ «غير اخلاقي» بودن «امر غير طبيعي»
برهان فوق به لحاظ صوري معتبر است. بنابراين، اگر مقدمات آن برهان (گزارههاي (۱) و (۲)) صادق باشد، نتيجه (گزاره (۳)) نيز بالضروره صادق خواهد بود. بنابراين، خوب است صدق مقدمات اين برهان را مورد بررسي قرار دهيم.
بررسي مقدمه اول برهان
آيا رفتارهاي همجنسگرايانه غير طبيعي است؟ براي پاسخ دادن به اين پرسش نخست بايد روشن كنيم كه در اينجا مقصود از «امر طبيعي» و «امر غير طبيعي» چيست.
حكيماني كه از اين برهان براي تقبيح رفتارهاي همجنسگرايانه بهره جستهاند، تلقي واحدي از «طبيعي» و «غير طبيعي» نداشتهاند و در واقع تفاوت ديدگاه ايشان در اين مورد است كه صورتهاي مختلف «برهان امر غير طبيعي» را پديد ميآورد.
بنابراين، براي بررسي مقدمه اول (گزاره (۱))، نخست بايد معاني مختلف «طبيعي» و «غير طبيعي» را بكاويم.
معناي اوّل
گاهي «طبيعي» به معناي «وضعيت سلامت» يا «سالم» به كار ميرود، و «غيرطبيعي» به معناي «وضعيت بيماري» يا «عدم سلامت». به نظر ميرسد كه بسياري از كساني كه رفتارهاي همجنسگرايانه را «غير طبيعي» ميدانند، مقصودشان اين است كه اين گونه رفتارها نوعي «بيماري» است. اما اگر واژه «غير طبيعي» را به معناي «بيماري» تلقي كنيم، در آن صورت با دو مشكل اصلي روبهرو خواهيم شد:
اول آنكه همان طور كه پيشتر اشاره كردم، امروزه اكثريت قريب به اتفاق متخصصين ذيربط همجنسگرايي و رفتارهاي همجنسگرايانه را بيماري نميدانند.
دوّم آنكه، اگر همجنسگرايي را بيماري بدانيم، در آن صورت بايد تصديق كنيم كه همجنسگرايي را نميتوانيم «غيراخلاقي» تلقي كنيم، زيرا بيماري علي الاصول بيرون از دايره اختيار انسان رخ ميدهد و لذا مشمول داوري اخلاقي واقع نميشود. يعني اگر در مقدمه اوّل برهان، «غيرطبيعي» را به معناي «بيماري» تلقي كنيم (به فرض آنكه اين مقدمه صادق درآيد) آنگاه در مقدمه دوم برهان هم بايد آن را به همين معنا حمل كنيم. اما در اين صورت مقدمه دوم برهان كاذب خواهد شد. بنابراين، واژه «غير طبيعي» را در اين برهان به معناي «بيماري» نميتوان تلقي كرد.
معناي دوم
افلاطون در كتاب قوانين در مقام نقد رفتارهاي همجنسگرايانه، اين رفتارها را «غير طبيعي» ميخواند، و مقصود او از جمله اين است كه اين نوع رفتارها را حتي در ميان حيوانات هم نميتوان مشاهده كرد.
او ابتدا در مورد مناسبات جنسي در جامعه قوانيني را پيشنهاد ميكند، از جمله ميگويد: «(...) هيچ كس نبايد جز با زن قانوني خود، با كسي ديگر نزديكي كند و به طور كلي آميزش مردان با زنان هرجايي و همچنين آميزش مرد با مرد را به كلي ممنوع خواهيم ساخت (...)»
چرا؟ زيرا: «(...) مردمان شهر ما حق ندارند از مرغان و ديگر جانوران بدتر باشند. ميبينيد كه مرغكان مادام كه توانايي توليد مثل نيافتهاند، تنها و بيجفت زندگي ميكنند و از آميزش جنسي احتراز دارند. همين كه به سن توليد مثل رسيدند يك مرغ نر و يك مرغ ماده جفتي تشكيل ميدهند و از آن پس در كمال وفاداري با يكديگر به سر ميبرند. ما بر آنيم كه مردمان شهر ما بايد بهتر از جانوران بيخرد باشند1.»
بنابراين، از منظر افلاطون رفتارهاي همجنسگرايانه «غير طبيعي» است؛ يعني رفتارهايي است كه حتي از حيوانات سر نميزنند.
اما اين استدلال خالي از اشكالاتي نيست :
اولاً اين استدلال مبتني بر ادعايي نادرست است. يعني پيش فرض آن اين است كه رفتارهاي همجنسگرايانه در ميان حيوانات يافت نميشود. اما ظاهراً پژوهشهاي علمي نشان ميدهد كه در ميان حيوانات، از جمله پستانداران ردههاي تكاملي بالا - نظير شامپانزهها - هم رفتارها و روابطي مشاهده ميشود كه كاملاً با توصيف رفتارهاي همجنسگرايانه همخوان است2.
اگر نتيجه اين پژوهشها را بپذيريم، در آن صورت ديگر نميتوانيم رفتارهاي همجنسگرايانه را به معناي مورد نظر افلاطون «غير طبيعي» بدانيم؛ زيرا به رغم رأي وي، اين گونه رفتارها از حيوانات هم سر ميزند.
ثانياً به هيچ وجه معلوم نيست كه چرا رفتارهاي حيوانات ميتواند و ميبايد الگوي رفتارهاي انساني و مبناي داوريهاي اخلاقي درباره آن رفتارها باشد. به نظر ميرسد كه وجود يا عدم وجود رفتاري خاص در ميان حيوانات هيچ ربطي به منزلت و ارزش اخلاقي آن رفتار در قلمرو انساني نداشته باشد.
براي مثال، در قلمرو انساني بسياري رفتارهاي اخلاقاً ستوده وجود دارد كه هيچ مشابهي در قلمرو حيواني ندارد. پديدههايي مانند «عدالت»، «شفقت بر افتادگان»، «كرم» و نظاير آنها در عالم حيوانات يافت نميشود؛ اما اين امر به هيچ وجه از ارزش اخلاقي والاي آنها نزد ما نميكاهد.
از سوي ديگر، بسياري رفتارها در قلمرو حيواني يافت ميشود كه در قلمرو انساني اخلاقاً نكوهيده است، رفتارهايي مانند «درندهخويي»، مناسبات جنسي با «محارم»، و غيره. به بيان ديگر، اگر صفت «غير طبيعي» در مقدمه اول را به معناي «رفتاري كه از حيوانات سر نميزند» تلقي كنيم (و آن را گزارهاي صادق بينگاريم) در آن صورت مقدمه دوم برهان كاذب خواهد شد.
يعني در آن صورت هيچ دليلي وجود ندارد كه فرض كنيم چون حيوانات فلان كار را انجام نميدهند بنابراين، انجام آن كار توسط ما انسانها اخلاقاً مذموم است.
معناي سوّم
گاهي «طبيعي» به معناي «شايع»، «متداول»، «غالب» و امثال آنهاست. مطابق اين تلقي، امر طبيعي امري است كه به لحاظ آماري بيشتر واقع ميشود يا مصداق بيشتر دارد. و در مقابل، امري كه تواتر وقوع آن اندك است، يا مصاديق آن نادر است، «غير طبيعي» به شمار ميرود.
بنابراين، در قلمرو مناسبات جنسي، چون كثرت وقوع و مصاديق مناسبات غير همجنسگرايانه بسي بيشتر از مناسبات همجنسگرايانه است، مطابق اين تعريف بايد رفتارهاي جنسي غير همجنسگرايانه را «طبيعي» و رفتارهاي همجنسگرايانه را «غير طبيعي» تلقي كنيم. اگر مقصود از «طبيعي» در مقدمه اول «كثرت وقوع» باشد، در آن صورت به نظر ميرسد كه آن مقدمه صادق باشد. يعني رفتارهاي همجنسگرايانه حقيقتاً به آن معنا «غير طبيعي» است.
اما در آن صورت، اعتبار منطقي برهان متوقف بر اين است كه «غير طبيعي» در مقدمه دوم را هم به همين معنا تعبير كنيم. يعني مقدمه دوم را بايد به اين نحو قرائت كرد: « رفتارهايي كه به ندرت رخ ميدهند، به لحاظ اخلاقي ناروا است.»
اما اين گزاره آشكارا كاذب است. براي مثال، پديده چپدستي (در قياس با پديده راستدستي) بسيار نادر است. بنابراين، مطابق تعريف، بايد پديده راستدستي را «طبيعي» و پديده چپدستي را «غير طبيعي» بخوانيم. اما آيا اين بدان معناست كه با دست چپ نوشتن به لحاظ اخلاقي كاري نارواست؟ به نظر ميرسد كه پاسخ آشكارا منفي است.
به بيان ديگر، اگر معناي سوم از «طبيعي» و «غير طبيعي» را بپذيريم، مقدمه اول صادق خواهد بود؛ يعني همجنسگرايي، مطابق تعريف امري «غير طبيعي» خواهد بود، اما به اين ترتيب، ما مقدمه دوم را كاذب كردهايم، يعني امر «غير طبيعي» به آن معنا را نميتوان «غير اخلاقي» انگاشت.
معناي چهارم
تا آنجا كه به بحث درباره رفتارهاي همجنسگرايانه مربوط است، به گمانم مهمترين معناي «غيرطبيعي» عبارت است از آنكه چيزي را درغير جاي خود به كار گيريم. مطابق اين تلقي، تمام اندامهاي بدن ما غايت، نقش يا كاركرد ويژهاي دارند كه اصولاً براي انجام آن طراحي شدهاند. اگر اندامي در خدمت غايت خود باشد، و نقش اصلي خود را ايفا كند، در وضعيت «طبيعي» است؛ و اگر برخلاف آن نقش يا غايت به كار گرفته شود، در وضعيت «غير طبيعي» است.
از سوي ديگر، رابطه مهمي ميان «طبيعي» و «خوب اخلاقي» از يك سو، و «غير طبيعي» و «بد اخلاقي» از سوي ديگر وجود دارد. امر طبيعي اخلاقاً «نيك» است و امر غير طبيعي اخلاقاً «بد»
در اينجا آشكارا ميتوان طنين انديشههاي ارسطو را بازيافت. اولاً طبيعيات و مابعدالطبيعه ارسطويي مبتني بر نوعي بينش غايتگرايانه است. مطابق رأي او، همه موجودات (از جمله اندامهاي بدن ما) غايتي طبيعي دارند، يعني هر يك براي ايفاي نقشي خاص طراحي شدهاند.
ثانياً ارسطو از مفهوم «خير اخلاقي» تفسيري كاركردگرايانه به دست ميدهد. (دست كم اين تفسير بخش مهمي از تحليل او ازمفهوم «خوب» است.) مطابق رأي وي براي آنكه دريابيم آيا امر «الف» خوب است يا نه، بايد ببينيم آيا امر «الف» غايت خود را تحقق بخشيده است، يا به زباني امروزينتر، آيا نقش يا كاركرد خود را به درستي ايفا كرده است.
براي مثال، وقتي ميگوييم «اين چاقو خوب است»، مقصودمان اين است كه اين چاقو نقش و كاركرد اصلي خود را به درستي انجام ميدهد. يعني مثلاً تيز است و اشياي مورد نظر را به راحتي ميبرد. و هنگامي كه ميگوييم «آقاي الف پدري بد است» منظورمان اين است كه وي نقش يا وظيفه يا كاركرد خود را به عنوان يك پدر به درستي انجام نميدهد.
بنابراين، وظيفه اخلاقي ما اين است كه اولاً نقش يا كاركرد يا غايت اصلي يك موجود يا شيء يا اندام را كشف كنيم؛ ثانياً آن را صرفاً براي ايفاي همان نقش، و در خدمت همان غايت به كار بريم.
اما سؤال اين است كه آيا رفتارهاي همجنسگرايانه به اين معنا «غير طبيعي» است؟
براي آنكه پاسخ اين پرسش را به دست دهيم، نخست بايد ببينيم نقش يا كاركرد يا غايت اندامهاي جنسي چيست. ظاهراً بايد غايت اصلي اندامهاي جنسي را «توليد مثل» بدانيم. اين نقشي است كه منحصراً از اندامهاي جنسي بر ميآيد، و هيچ اندام ديگري در بدن ما نميتواند چنان نقشي را ايفا كند.
بنابراين، اگر توليد مثل را غايت اصلي اندامهاي جنسي بدانيم، مناسبات همجنسگرايانه را لاجرم بايد غير طبيعي تلقي كنيم؛ زيرا در اين گونه مناسبات به كارگيري اندامهاي جنسي به توليد مثل نميانجامد. و آن چنان كه گذشت، مطابق تفسير كاركردگرايانه از «خوب»، امر غير طبيعي به معناي اخير غير اخلاقي نيز خواهد بود.
بنابراين، به نظر ميرسد كه اگر «غير طبيعي» را در مقدمه اول به معناي « خلاف غايت يا نقش اصلي» تفسير كنيم، اولاً همجنسگرايي امري غير طبيعي خواهد بود (يعني مقدمه اول صادق خواهد بود)، و ثانياً با فرض تفسير كاركردگرايه از مفهوم «خوب» ميتوان امرغير طبيعي را غير اخلاقي نيز دانست (يعني مقدمه دوم نيز صادق در خواهد آمد)
به نظر ميرسد كه عموم حكيمان مسيحي و مسلمان كه كوشيدهاند بنياني عقلي براي تقبيح اخلاقي رفتارهاي همجنسگرايانه فراهم آورند، همين راه را در پيش گرفتهاند. براي مثال، تامس آكويناس تصريح ميكند: « خروج مني بايد به نحوي باشد كه هم به توليد نسل بينجامد و هم به پروراندن آن نسل. بر اين مبنا، كاملاً آشكار است كه هرگاه خروج مني به توليد نسل نينجامد، خلاف خير و مصلحت آدمي است. و اگر اين كار از سر عمد و آگاهي صورت گيرد، لاجرم گناه است (...) به همين دليل است كه گناهاني از اين نوع را خلاف طبيعت خواندهاند3.»
رأي كانت درباره رفتارهاي همجنسگرايانه نيز كمابيش بر همين بنيان استوار است. كانت براي توضيح رأي خود از مفهوم «crimina carnis» (جرايم جنسي يا كاربرد ناصواب قواي جنسي) بهره ميجويد. او اين نوع جرايم را بر دو نوع تقسيم ميكند:
اول - رفتارهايي كه موافق طبيعت اما خلاف عقل سليم است. به بيان دقيقتر، اين رفتارها خلاف اصول اخلاقياي است كه بر ما انسانها از آن حيث كه موجوداتي صاحب عقل هستيم، فرض است. از نظر كانت خيانت ورزيدن به همسر از اين نوع است (مردي كه به همسر خود خيانت ميورزد، يعني با زني ديگر مناسبات جنسي برقرار ميكند، كاري خلاف طبيعت انجام نميدهد، بلكه كار او خلاف اخلاق و لذا (مطابق رأي كانت) خلاف عقل است.)
دوم - رفتارهايي كه خلاف طبيعت ماست. از نظر كانت، خودارضايي، سكس با حيوانات، و رفتارهاي همجنسگرايانه از اين نوع است. كانت اين نوع رفتارها را پستترين و مشمئزكنندهترين نوع فساد ميداند، و حتي از اين پيشتر ميرود، و اين گونه رفتارها را از خودكشي قبيحتر ميشمارد.
او دربارهي رفتارهاي همجنسگرايانه مينويسد: «دومين نوع «crimen carnis contra naturam» (جرايم جنسي خلاف طبيعت - نوع دوم) عبارت است از مقاربت جنسي ميان «sexus homoginii» (همجنسان) كه در آن موضوع تحريك جنسي انساني همجنس اوست، نه از جنس مخالف؛ مانند وقتي كه زني تمنيات خود را با زني ديگر ارضا ميكند، يا مردي با مردي.
اين عمل نيز مغاير غايات انسانيت است؛ چرا كه غايت انسانيت در امور جنسي عبارت است از حفظ نوع انسان بدون خوارداشت آدمي؛ اما در اين مورد، نوع انسان محفوظ نميماند (اين نكته را در مورد «Crimen carnis secundum naturam» (جرايم جنسي موافق طبيعت - نوع اول) نيز ميتوان گفت) اما آن مورد به كنار، نفس انساني (در اينجا) به مرتبهاي نازلتر از حيوانات تنزل ميكند، و از انسانيت هتك حرمت ميشود4.»
بنابراين به نظر ميرسد كه اگر معناي چهارم از «غير طبيعي» را مبنا قرار دهيم، «برهان امر غير طبيعي» معتبر خواهد بود، يعني هم نتيجه منطقاً از آن مقدمات حاصل ميشود، و هم مقدمات صادق به نظر ميرسد.
بگذاريد اين قرائت از برهان امر غير طبيعي را «برهان اصلي» بناميم. زيرا تا آنجا كه من ميدانم اين برهان مهمترين دليلي بوده است كه در طول تاريخ براي توجيه تقبيح اخلاقي رفتارهاي همجنسگرايانه اقامه شده است. بنابراين، «برهان اصلي» را ميتوان به قرار زير بيان كرد:
( َ۱) رفتارهاي همجنسگرايانه خلاف غايت طبيعي يا كاركرد اصلي اندامهاي جنسي است.
( َ۲) تمام رفتارهايي كه خلاف غايت طبيعي يا كاركرد اصلي يك شيء يا اندام است، به لحاظ اخلاقي نارواست.
بنابراين
( َ۳) رفتارهاي همجنسگرايانه به لحاظ اخلاقي ناروا است.
اكنون درباره مقدمه اول در اين صورت جديد ( يعني گزارهي ( َ۱)) چه ميتوان گفت؟ به گمانم به نحو خردپسندي ميتوان از اين ادعا دفاع كرد كه اندامهاي مختلف بدن ما هر يك نقش يا كاركردي ويژه دارد.
براي مثال، ميتوان گفت كه نقش يا كاركرد قلب عبارت است از پمپ كردن خون به سرتاسر بدن، يا نقش دستگاه گوارش اين است كه غذايي را كه خوردهايم، هضم كند و مواد لازم را براي سلامت و بقاي بدن فراهم نمايد؛ و بر همين قياس، نقش يا كاركرد اندامهاي جنسي توليد مثل است.
اما آيا اين ادعا بدان معناست كه هر اندام فقط و فقط يك كاركرد صحيح و در خور دارد؟ نقش يا كاركرد اصلي چشم ديدن است. اما اگر كسي از چشم خود براي دلبري از محبوب استفاده كرد، كاري خلاف غايت طبيعي چشم انجام داده است؟
نقش يا كاركرد اصلي خوردن تأمين نيازهاي غذايي بدن است. اما اگر شما دوستي را براي يك گفتگوي دوستانه به شام دعوت كرديد، و غذا خوردن را صرفاً بهانهاي براي آن مصاحبت دلپذير قرار داديد، كاري خلاف طبيعت انجام دادهايد؟ شايد دقيقتر آن باشد كه بگوييم اندامهاي ما نقشها و كاركردهاي چندگانه دارند.
به علاوه، اگر بپذيريم كه تنها غايت يا كاركرد اندامهاي جنسي توليد مثل است، و هر رفتار جنسي كه به توليد مثل نينجامد، غير طبيعي و لذا اخلاقاً ناپسند است، در آن صورت فقط رفتارهاي همجنسگرايانه را تحريم و تقبيح نكردهايم؛ بلكه بر آن مبنا تمام مناسبات جنسي غير همجنسگرايانه را هم كه به قصد توليد مثل انجام نميشود يا به توليد مثل نميانجامد، غير طبيعي و خلاف اخلاق دانستهايم.
براي مثال، بر اين مبنا بايد مناسبات جنسي مردان و زنان نازا و عقيم را چون به توليد فرزند نميانجامد اخلاقاً ناروا بدانيم يا استفاده از روشهاي ضد بارداري اخلاقاً مردود بشماريم (البته كليساي كاتوليك و پارهاي از فقيهان مسلمان دقيقاً بر همين مبنا استفاده از شيوههاي ضدبارداري را نامجاز ميدانند - اين نكته هم شايان توجه است كه پارهاي از فقيهان مسلمان، آميزش مقعدي مرد با همسر خود و نيز استمناء با او را روا ميدانند. اين دو حكم نيز با مبناي مورد بحث ناسازگار است، مگر آنكه براي مناسبات جنسي غايتي غير از توليد مثل، مثلاً كسب لذت، نيز قائل باشيم.)
به نظر ميرسد كه مناسبات جنسي در قلمرو انساني نقشهاي متعددي علاوه بر توليد مثل دارد. براي مثال، مناسبات جنسي راهي براي ابراز شوق و مهري است كه فرد به محبوب خود ميورزد، مناسبات جنسي راهي براي كسب لذت، يا دفع فشارها و اضطرابهاي روحي است، و در بسياري مواقع به نحو مؤثري مايه اعتماد به نفس فرد است. چرا معاشقه يك مرد و زن را كه تجلي شور و عشق عميق آنها به يكديگر است، اگر به توليد فرزند نينجامد، بايد اخلاقاً ناروا دانست؟
بنابراين، اگر بپذيريم كه مناسبات جنسي نقشهاي چندگانه ايفا ميكند و مثلاً يكي از كاركردهاي اين مناسبات ابراز محبت و عشق نسبت به محبوب است. در آن صورت هيچ دليلي وجود ندارد كه گمان كنيم همجنسگرايان نميتوانند از اين طريق به محبوب خود ابراز عشق كنند.
يا اگر به فرض كسب لذت از جمله كاركردهاي مناسبات جنسي باشد، همجنسگرايان هم ميتوانند به اندازه غير همجنسگرايان از مناسبات جنسي خود لذت ببرند. يعني مناسبات جنسي ميان همجنسگرايان با اين غايات كاملاً موافقت دارد.
به بيان عامتر، اگر دايره غايات يا نقشهاي مناسبات جنسي را از حد توليد مثل فراتر بگيريم، در آن صورت به نظر ميرسد كه مناسبات جنسي همجنسگرايانه ميتواند تقريباً تمام آن نقشهاي ديگر را ايفا كند؛ و لذا اين رفتارها به معناي مورد بحث كاملاً «طبيعي» خواهد بود.
تا آنجا هم كه به مسأله توليد مثل مربوط ميشود، امروزه اين پرسش اخلاقي مهم در پيش روي همه ما قرار دارد كه در جهاني كه شمار عظيمي كودكان بيسرپرست در حسرت آغوش مهر و حمايت پدر و مادر ميسوزند، به دنيا آوردن فرزندان بيشتر تا چه اندازه ميتواند از منظر اخلاقي امري واجب تلقي شود؟ آيا در اين شرايط بهتر آن نيست كه انسانها به جاي آنكه فرزندان بيشتري به دنيا آورند، مسؤوليت پروراندن كودكان بيسرپرست و بيپناه بيشتري را بر عهده بگيرند؟
اين نكته هم شايان ذكر است كه امروزه با پيدايش روشهاي بارداري خارج رحمي، و حتي توليد مثل غير جنسي (مثلاً توليد مثل از طريق كپيبرداري ژني) به نظر ميرسد كه رفته رفته نقش اندامهاي جنسي در توليد مثل كاهش مييابد.
بررسي مقدمه دوم برهان
تا اينجا محور اصلي بحث ما عمدتاً مقدمه اول «برهان امر غير طبيعي» بود. اينك خوب است كه مقدمه دوم اين برهان را مستقلاً مورد بررسي قرار دهيم. مقدمه دوم به قرار زير بود:
(۲) تمام رفتارهاي غير طبيعي به لحاظ اخلاقي ناروا است.
همانط ور كه ديديم، تنها قرائتي از اين مقدمه كه هم با صدق مقدمهي اول قابل جمع است، و هم خود، دست كم در بادي نظر، صادق به نظر ميرسد، گزارهي ( َ۲) در «برهان اصلي» است:
( َ۲) تمام رفتارهايي كه خلاف غايت طبيعي يا كاركرد اصلي يك شيء يا اندام است، به لحاظ اخلاقي نارواست.
گزاره ( َ۲) صورتي از آن چيزي است كه پيشتر «تفسير كاركردگرايانه از مفهوم "خوب"» ناميديم. مطابق اين تفسير، خوب يا بد بودن امر «الف» بستگي به آن دارد كه «الف» چه باشد.
وقتي كه ميگوييم: «اين چاقو خوب است»، مقصودمان اين است كه اين چاقو كاري را كه براي آن ساخته شده است، به نيكي انجام ميدهد؛ يعني تيز و برنده است. يا وقتي ميگوييم: «آقاي الف پليسي خوب است»، مقصودمان اين است كه او وظايف خود را به عنوان يك پليس به نيكي انجام ميدهد، يعني براي مثال، با تبهكاران مبارزه ميكند، و در حفظ جان و امنيت شهروندان صادقانه ميكوشد. يعني مطابق اين تفسير «خوب بودن» امر «الف» بر مبناي كاركرد يا نقش آن تعريف ميشود.
حقيقت اين است كه «تفسير كاركردگرايانه» تنها يك تفسير از انواع تفاسير مختلفي است كه درباره چيستي مفهوم «خوب» عرضه شده است. فيلسوفان اخلاق درباره اين تفسير بحثها و مناقشات زيادي كردهاند كه بايد در جاي خود مورد بحث و بررسي قرار گيرد.
احتمالاً مهمترين نقدي كه بر اين تفسير وارد شده است، همان است كه جي.اي.مور، فيلسوف انگليسي، «مغالطهي طبيعتگرايانه» خوانده است. (اصل اين انتقاد نسب به هيوم، فيلسوف اسكاتلندي، ميبرد.) مغالطه طبيعتگرايانه همان است كه گاه خلط «است» و «بايد» هم خواندهاند.
اصل اين ادعا اين است كه از گزارههاي توصيفي، يعني گزارههاي مشتمل بر «است»، منطقاً نميتوان گزارههاي تجويزي، يعني گزارههاي مشتمل بر «بايد» يا «نبايد» را نتيجه گرفت.
براي مثال، از اين گزاره توصيفي كه «آرسنيك سمي كشنده است»، منطقاً نميتوان اين گزاره تجويزي را نتيجه گرفت كه «نبايد آرسنيك خورد.» براي آنكه از آن گزاره توصيفي به اين گزاره تجويزي برسيم، بايد مقدمه ديگري هم به آن بيفزاييم؛ مانند اين مقدمه كه ميگويد: «من ميخواهم زنده بمانم.» اكنون از تركيب اين مقدمه تازه و آن گزاره توصيفي ميتوانيم به اين نتيجه برسيم كه پس «من نبايد آرسنيك بخورم.»
اما اگر فردي، به هر دليلي نخواهد زنده بماند و براي مثال در صدد خودكشي باشد، ميتواند از اين گزاره توصيفي كه «آرسنيك سمي كشنده است» به اضافه اين مقدمه كه «من ميخواهم خود را بكشم»، به اين گزاره تجويزي برسد كه پس «من بايد آرسنيك بخورم.»
اكنون مطابق يك تفسير رايج، دست كم در بسياري مواقع، وقتي ميگوييم «الف خوب است»، در واقع ميگوييم كه « بايد الف را انجام داد.» براي مثال، وقتي كه ميگوييم « راستگويي خوب است» مقصودمان اين است كه «بايد راست گفت.»
به بيان ديگر، تمام گزارههايي كه متضمن «خوب» يا «بد» هستند، گزارههاي تجويزياند؛ يعني يا به گزارههاي «بايد - دار» قابل تحويلاند، يا مستلزم گزارهاي «بايد - دار» هستند.
از سوي ديگر، گزارههايي كه از غايت يا كاركرد، يا نقش يك پديده خبر ميدهند، گزارههاي «است - دار» يا توصيفي هستند؛ و براي مثال، در قالب گزارههايي از اين نوع بيان ميشوند: «غايت يا كاركرد قلب پمپ خون به سرتاسر بدن است» يا «غايت يا نقش يا كاركرد اندامهاي جنسي توليد مثل است.»
در اين صورت، منطقاً نميتوان، از اين گزارهي توصيفي يا مشتمل بر «است» كه «غايت يا نقش اندامهاي جنسي توليد مثل است» اين گزارهي تجويزي را نتيجه گرفت كه «نبايد اندامهاي جنسي را براي مقاصدي غير از توليد مثل به كار برد»
(به عبارت ديگر، از آن گزارهي توصيفي دربارهي غايت اندامهاي جنسي نميتوان نتيجه گرفت كه «استفاده از اندامهاي جنسي براي مقاصدي غير از توليد مثل اخلاقاً نارواست.»)
اگر اين تحليل را بپذيريم، در آن صورت لاجرم بايد گزاره ( َ۲) را مبتني بر نوعي مغالطه و لذا كاذب بدانيم.
حتّي اگر كذب گزاره ( َ۲) را هم نپذيريم، اين نوع دشواريها دست كم نشان ميدهد كه تصديق گزاره ( َ۲) خالي از اشكالات جدي نيست.
بنابراين، به نظر ميرسد كه قويترين صورت «برهان امر غير طبيعي»، يعني آنچه «برهان اصلي» خوانديم، اگرچه منطقاً منتج است (يعني نتيجه آن منطقاً از مقدمات آن حاصل ميشود)، اما معتبر نيست (زيرا مبتني بر مقدمه يا مقدمات كاذب است.)
بنابراين، ظاهراً بايد بپذيريم كه «برهان امر غير طبيعي»، در بهترين قرائت آن، از تحكيم اين نتيجه كه «رفتارهاي همجنسگرايانه به لحاظ اخلاقي ناروا هستند»، ناتوان است.
--------------------------------------------------------------------------------
۱- دوره آثار افلاطون، ج ۴، كتاب قوانين، كتاب هشتم، فقرهي ۸۴۰ و۸۴۱، ترجمهي محمدحسن لطفي، انتشارات خوارزمي، چاپ سوم، ۱۳۸۰.
براي مثال، نگاه كنيد به:
Weinrich, J.D.,(1982) "Is homosexuality biologically natural?", In W. Paul, et al. (eds.), Homosexuality: Social, Psychological, and Biological Issues, Beverly Hills, Calif.: pp.197-208. And;
Denniston, R.M.(1980) "Ambisexuality in animals", In Homosexual Behavior: A modern Reappraised. New York: Basic Books.
3- Saint Thomas Aquinas, On the Truth of the Catholic Faith, Book3: Providence, Part I, trans. V.J.Bourk (New York: Doubleday, 1956). Quoted in R .Baker and F. Ellison (eds.), Philosophy and Sex, rev, ed. (Buffalo, NY: Prometheus, 1984), p. 15.
4- Kant, I. Lectures on Ethics. Trans. L. Infield. New York: Harper and Row (1963). P. 170