روزبعد درشرکت حین انجام امورروزمره اداری هربارکه تلفن زنگ میخورد سریع گوشی
رابرمیداشتم تاشاید صدای پرستو دررابطه بادعوت منیرخانم وشوهرش رابشنوم ......
حدودساعت پنج بعدازظهربودکه صدای پرستوراازگوشی تلفن شنیدم .....هیجان غیرقابل
توصیفی درونم را به لرزه درآورد...... مبادا قبول نکرده باشند!!! .... اگرقبول کرده
باشند؟....از کجا شروع کنیم؟؟... چه جوری؟؟.... هیجان... تمام هوش وحواسم راتحت
تاثیر قرار داده بود طوریکه صدااز گلوم در نمیومد!!!...پرستو چندبارالو..الو گفت
... توهمین فاصله که زمان برایم کش امده بود.. بالاخره بخودم آمدم وسلام کردم.....
پرستوپرسیدامیر چراجواب نمیدی؟؟..
گفتم: داشتم با همکارم حرف میزدم که توزنگ زدی ..... ببخشید.... خوب ؟! خوبی عزیزم؟
..... چه خبر؟...
گفت : مرسی .. خوبم ....توخوبی؟؟... شرکت چه خبر..؟....
وای که داشتم ازهیجان میمردم.....تودلم گفتم.. بابا زودترحرفتوبزن... میان یانه ؟..
این حال واحوالو بذاربرا بعد..... خودموکمی آرام کردم و.....
گفتم :منم خوبم مرسی عزیزم..... شرکت هم مثل همیشه ..... خبری نیست خبرا پیش شماست..
خانم .. خانما..
سعی کردم جلوی هیجان درونی ولرزش صداموتاانجاکه ممکنه کنترل کنم ... تا حدی هم موفق
شدم.......
پرستوگفت : هیچی صبح یکی دوبارزنگ زدم منیر نبودش ..براش پیغام گذاشتم... تقریباً
نیم ساعت پیش زنگ زد....
بااضطراب گفتم: خوب ؟؟..!!!
گفت: بعدازحال واحوال موضوع دعوت را پیش کشیدم......... اول تعارف کردوکمی نه ونو
کرد.... ولی بالاخره قبول کردکه........ فرداشب برای شام بیان .. راستی اسم شوهرش
محسن ... وآرشتیک هم است .......
ذوق زده شدم ..... اگر پرستوپیشم بودصدبار میبوسیدمش..!!!
خیلی تشکر کردم .... اونم دیگه چیزی نگفت خداحافظی کردم وگوشی راگذاشتم .. از شور
وهیجان دستم بکار نمیرفت ...همین جوری خودمومشغول کردم ولی افکارم جای دیگه ای بود....
وچه خوب شد که آخروقت زنگ زد........
موقع آمدن به خانه جلوی چندتا مغازه ترمزکردم ومقداری خریدکردم.... سعی ام برآن
بودبامعطلی بیشتربتونم بدون استرس وهیجان برم خونه....
وقتی ازدراومدم توچون دستم پربود پرستوفوراً به کمکم اومد ومقداری ازاجناسی راکه
خریده بودم ازدستم گرفت وباهم رفتیم آشپزخانه اونجا متوجه شدم که پرستوچی پوشیده!!!
یک شلوارک سفیدنازک تن نما وخیلی کوتاه وچسبون بدون پانتی ویک تاپ مشگی رکابی اونم
بدون سوتین!! .... اگر اون شلوارک پاش نبودبرجستگیهای کفل وکوس پف کرده ورونهای
گوشتی سفیدش به این قشنگی که حالا توچشم میخورد به این زیبائی دیده نمیشد!!!
زدم درکونش تابرگشت بوسیدمش.... وگفتم خیلی دوستت دارم!!......
سرش راکمی برگردوندطرفم وبدون اینک حرفی بزنه باخمارچشمی نیم نگاهیم کرد، این نگاه
عاشقانه خستگی روز راازتنم بیرون کرد ..... من عاشق این نیم نگاهاش هستم در اون، یک
حالت معصومانه ویکرنگی همراه باشیطنت کودکانه وجودداره ....... نگاهش که باتلاقی
چشمانم مواجه شد، لبخندشیرین ودوست داشتنی زد که زیبائی صورت قشنگش را صد چندبرابر
کرد...
بعدازصرف شام پرستو مشغول جمع نمودن میزشام وآماده کردن چای شد منهم رفتم توی هال
نشستم وروزنامه ای راورق زدم که پرستوباسینی چای ومقداری میوه وشیرینی اومد وبغل
دستم نشست ...... روزنامه را کناری گذاشتم و....
گفتم : خسته نباشی ....عزیزم... خوب بگوببینم منیر خانم چی گفت...اززندگی جدیدش....
ازشوهرش .. راضیه؟..
پرستوهمانطورکه نشسته بود بطرفم چرخیدوخودشوبهم چسبوندو.......
گفت: خیلی اززندگیش... ازشوهرش...... ازاخلاق ورفتارمحسن وخانواده اش راضیه ....
زندگیش هم تاًمینه ...... وضع مالیشون هم خوبه.....
گفتم : خوبه !!!
پرستوادامه دادو......
گفت : وقتی دعوتشون کردم بیان اینجا... خیلی تعارف کرد.. که نه مزاحم نمی شیم واز
این تعارفا ..... گفتم به بین منیر جون من وتوکه تازه با هم دوست نشدیم !! که باهم
تعارف داشته باشیم ..... من وامیر دوست داریم باشما دورهم باشیم.... بگیم .. و..
بخندیم .... مخصوصاًحالا که آقا محسن هم هست وامیر از تنهائی در میاد..... شما که
بیائید خوب ماهم میائیم .... قدرمسلم این رفت وآمدها ما را بیشتربه هم نزدیک میکنه!!...
خلاصه راضی شد .... خوب؟ اینم ازاین..!.. حالا..؟..
گفتم : دستت دردنکنه.... حالا فرداشب همه دورهمیم .... ومیگیم و میخندیم !. راستی
پرستو جان ! پاشو.. پاشو وایسا.... میخوام یک نگاهی به شلوارک وتاپت بکنم.!. پاشو
دیگه!...
پرستو باکمی تعجب پاشدوروبروم ایستاد...... سرتاپاشوخوب نگاه کردم....
گفتم: یک کم بچرخ !!....
هیکلش از تناسب وزیبائی چیزی کم نداشت!..پرستو پرسید : خوب ؟؟..منظور.؟. ..... تمام
شد؟ .. بشینم؟؟...
گفتم: مرسی پرستوجان بشین عزیزم!.. حالا میتونم یک خواهش کنم؟...
گفت : حتماً.... بتونم برات انجام میدم .....
گرفتمش توبغل ولباشو بوسیدم و...
گفتم: میخوام فرداشب که منیروشوهرش میان اینجاهمین لباسا را تنت کنی!..اینا خیلی
خوشگلت کرده...
پرستوکمی خودشو جابجا کردوگفت : منیرهیچی ولی جلوی محسن چی؟ با همینا... باشم؟ ..عیبی
نداره..آخه هیچی زیرش نپوشیدم ؟
گفتم: نه؟ هیچ عیبی نداره؟.!..خیلی هم عالیه !.... ضمناًجلوه وزیبائیش به اینه که
زیرش چیزی نپوشی !! منکه خیلی خوشم اومده ....... اوناهم که غریبه نیستن؟......
درحالیکه دستموروی رونهای خوش تراش وصاف ومرمرینش میکشیدم.... میخواستم برای فرداشب
پرستوجلوی محسن سنگ تمام بزاره .... وتوجه محسن را بخودش جلب کنه!! ببینم چند مرده
حلاجه؟!!! اهلش هست یا... ببوه؟؟!!...... ازاینکه فرداشب پرستو بااین لباس سکسی
جلوی محسن قربده وپذیرائی کنه وموقع تعارف باکمی دولاشدن پستوناشو نشون بده ....
واز پشت تمام برجستگی کون گردشو به تماشا بزاره ... داشتم شق میکردم...... فنجان
چای راکه برداشتم پرستو متوجه برجستگی جلوی شلوارکم شدو........
گفت: امیر؟..... توهیچ سیرنمیشی؟!!!..
گفتم:... ازچی ؟... ازچای؟!!..
گفت: ....آره ....ازچای...جلوتونگاه کن..!!.. توکه دیشب اون همه؟.......!!
گفتم: ..عزیزم منکه بایک شب ودوشب .... یایک سال ودو.. سال ازتوسیر نمیشم فکرکنم یک
عمرهم سیر نشم .....
هرچند اون شب برای نمایش کون پرستوهنگام پذیرائی ازمحسن کیرم حسابی شق شده بود ولی
بمنظورنیاز فرداشب به انرژی سکسی ، شب را فقط بابوس وکنار باپرستو به صبح رسوندم.
صبح توی اداره تمام فکرم اطراف مهمانی شب دورمیزد ... آیامنیرهم لباس سکسی خواهد
پوشید؟.. آیا محسن این اجازه را به او خواهد داد ؟.... بااین افکارساعات کاررا پشت
سرگذاشتم..... هنگام اومدن به خونه مقداری میوه وسایر مایحتاج مورد سفارش پرستو را
خریدم.... وقتی واردخونه شدم... همه جا برق میزد... معلوم بود پرستوبیشترازهمیشه
بخونه رسیده .... برای تنوع بیشترچند تغییر دکورکوچیک هم داده بود.... بخودشم خوب
رسیده بود..... وهمون لباس مورد پسند منوپوشیده بود ..... مینی شلوارک سفیدتن نما
!! تاپ بندی کوتاه وچسبون !.. کوتاه به اون اندازه که ناف خوشگل گود نشسته اش به
بیننده اش میخندید..... خیلی خوشم اومد!! به این میگن زن خوش سلیقه وخوش پوش!!
بوسیدمش وطبق معمول همیشگی دستی کشیدم به دنبه اش ...... و...
گفتم: خسته نباشی عزیزم .. سنگ تمام گذاشتی ... چه سلیقه ای بخرج دادی !! خوش بحال
شوهرت!! .....
خندید... ازاون خنده هائی که من عاشقشم ......
سریع صورتمو تیغی انداختم ویک دوش گرفتم ....ازحمام که دراومدم ....
پرسیدم: کمک نمیخوای؟... چیزی کم نداری؟.....
باسراشاره کرد.. نه... باهم رفتیم توآشپز خونه همونجا باهم یک چای باکمی شیرینی
خوردیم.... پرستوسرحال وبشاش بود....... ولی من کمی حالت استرس بصورت چشم انتظاری
داشتم بدون اینکه روی حرکات ظاهریم اثرگذاشته باشد ، برای خنثی کردن حالت درونیم
وتا آمدن منیر وهمسرش محسن...... شروع کردم باپرستو شوخی های سکسی دوران نامزدی ...
وباهم ازته دل خندیدن ..... که صدای زنگ آیفون مارا بخود آورد...!!!
پرستوپرید گوشی را برداشت ضمن حال واحوال درراهم بازکرد ورفت پشت در ورودی آپارتمان
منتظرایستاد تا اونا پشت درمعطل نشن ......
چند لحظه ای طول نکشید که صدای پاشون ازپشت دراومد.... پرستوقبل اینکه اونا زنگ
بزنند درو بازکرد... من باچندمتر فاصله عقب ترازپرستو تقریباً اول هال ایستاده بودم.....
ابتدا منیرخانوم.. وپشت سرش محسن.. وارد شد........ منیرضمن دست دادن باپرستو، لبای
پرستورابوسید ومن سریع خودمو به پشت سر پرستورسوندم..... پرستوبعد ازروبوس بامنیر،
دستشوطرف محسن درازکرد، محسن ضمن دست دادن باپرستو، صورتشو جلوآورد! پرستوهم کم
لطفی نکردو یک لب بهش داد!!..... منهم معطل نکردم بلافاصله بامنیردست دادم ویک لب
حسابی ازش گرفتم البته خود منیربیشتراستفاده کرد ... چون احساس کردم کمی بیشترازحد
معمول خودشو بهم چسبونده!!... باراولی بودمنیررا میبوسیدم وازش لب میگرفتم.... خیلی
خوشگلترازقبل شده بود.... بامحسن هم روبوسی کردم.... قیافش به دلم نشست.....
ازنظرسنی تقریباًهمسن و سال خودم بود.. چهراش هم ازاون چهرهائیه که به نظر آشنامیان
وآدم فکرمیکنه قبلاً یکجائی اونو دیده!!!!.... منیر خیلی سریع وخودمونی اونوبما..
ومارابه اومعرفی کرد...... منم بخاطرسنجیدن اوضاع در دنباله معرفی منیر ...
گفتم: به.. به .... خیلی خوش اومدین .... ضمناً ازدواجتون را بهر دوی شما تبریک
میگم.... منیرجان ازدواج بامحسن خان خوب بهت ساخته.... چون .. درسته قبلش خیلی زیبا
بودی.. ولی میبینم حالا خیلی خوشگلتروخوش اندام ترشدی....... خوب محسن جان به توهم
تبریک میگم...... زن خیلی خوشگل وبسیار مهربونی به تورت خورده....... خودت هم به
نظر ورزیده وورزشکار میای!.....
درحالیکه منیروپرستویکقدم جلوترازما بطرف پذیرائی میرفتن .... من ومحسن هم پشت
سراونا... پرستوخیلی ماهرانه کون قشنگشو میچرخوندوراه میرفت!!..... فکر وچشمم دنبال
کون پرستوبود، چون شلوارکش ازپشت زیرلنبرای کونش جمع شده، ووقتی قدم برمیداشت خط
منحنی زیرکون وقسمت کوچیکی ازلنبر سفید کونش پیدا میشدویک منظره دل انگیزبه بیننده
نشون میداد!!
محسن دردنباله حرفهای من......
گفت: مرسی امیرجان ... منیرخیلی ازشماهاتعریف کرده.... حالا میبینم واقعاً حرفاش
بجابوده وزوج خوش تیپی هستین.... مخصوصاًخیلی اززیبائی وشادابی پرستوخانم برام
تعریف کرده ..... درحالیکه میبینم ایشون خیلی زیباتروخوشگلترازاونیه که منیرگفته
......
تشکرکردم ونشستیم توپذیرائی... پرستوروبروی محسن ....... ومنیرکه مانتو صورتی بایک
شلوارسفیدچسبون تازیرزانوپوشیده بودمقابل من نشست ..... صحبت من ومحسن هنوزدنباله
تعارفات بود... که منیر... کمی جابجا شدو.....
گفت: خیلی گرمه...
وپاشدکه مانتوش دربیاره پرستوروکردبهش و....
گفت: منیرجون بیایک لباس راحت بهت بدم بپوش تابیشترکلافه نشدی؟!!
همینطورکه باهم پاشدن برن طرف اطاق شنیدم منیر میگفت آخه پرستوجون زیرلباسام چیزی
نپوشیدم!!! ... ورفتن تو اطاق .....
من ازکارمحسن پرسیدم واوهم ازحال واحوال و کاروزندگی ماپرسید ..... و خلاصه خوب
باهم قاطی شدیم........ که دیدم پرستوومنیر ازاطاق اومدن بیرون...!! خشکم زد..!! چی
میدیدم ؟؟؟... منیر یکی ازاون شلوارکهای استرج خیلی کوتاه وچسبون پرستوراهمراه بایک
تاپ زردخوشرنگ بندی تنش کرده بود..... تاحالا منیررااینجوری سکسی ندیده بودم.....
وقتی نزدیکترشد دیدم عجب کوس برجسته ای لای پاشه وچه رونهای سفید وبهم چسبیده ای
داره...... زانوی سفیدگوشتی.... ساق پای کشیده باناخونهای مانیکورزده ومخصوصاً پشت
پای گوشتی وپری داره ..... ازروبروکه میومدباریکی کمرش بزرگی کونشو نشون میداد!
دوست داشتم پشتشوبهم میکردتا لنبرای گوشتی و خوشگلشو میدیدم!! کمرش کمی باریکترشده
بود.... منیرازنظرهیکل کمی درشت تروقدش یکی دوسانت ازپرستو بلندتر بود.......
چنان محو تماشای هیکل منیر شده بودم که دیگه متوجه حرفهای محسن نبودم .... خوب که
نزدیک شدن منیرمثل همیشه متوجه نگاههای دریده من شد...... درست وقتی خواست روبروم
بشینه یهوننشسته پاشد... برگشت و.......
گفت: برم کیفموبیارم....
وخیلی زیرکانه ... کونشو بایک قر خیلی ماهرانه بطرف ما شایدهم طرف من چرخوندوخیلی
آروم وآهسته !! که من خوب ببینمش.... رفت طرف اطاق .... وای... چه کونی انداخته
بودتواین شلوارک!! .... اگرپرستوبااون کون خوشگلش زنم نبود واین همه ازکون نکرده
بودمش...... تواون لحظه که از فاصله کمترازشصت یاهفتادسانت برجستگی کون منیررادیدم
حتماً ایست قلبی میکردم!!!!... تواین لحظه که من محوتماشای جمال کون منیرخانوم بودم
پرستوهم بیکارننشسته بودچراکه برای تعارف میوه وشیرینی به محسن ، طوری جلوی اوخم
شده بودکه یکی از پستونای خوشگلش ازبالای تاپش تقریباًاومده بودبیرون وباحرکات بالا
تنه پرستوکه شایدمخصوصاً تکون میداد لرزش ژله ای میکرد ...... دیدن این دوصحنه یعنی
کوس و کون برجسته منیر وکاربسیارسکسی پرستو، چنان دیگ شهوت رادردرونم به غلیان
درآورده بود که قدرت هرگونه حرکت یاتفکرراازوجودم سلب کرده و تمرکز فکریموازدستم
گرفته بود !!!.. کیرم تاحدانفجار شق شده بود ... طوریکه برای مخفی کردنش مرتب
خودموروی مبلی که نشسته بودم جابجا کرده و ووول میخوردم!...... پرستو تعارفش که
تمام شد نشست ونوک پستونشو که به لبه تاپش گیرکرده وبیرون مونده بودکردزیر تاپش!..
توهمین لحظه هم منیر دست خالی ازاطاق بیرون اومد وبایک لبخند شیطنت آمیز روبروم
نشست !!..... میوه تعارفش کردم و....
گفتم: منیرجون.. جداً امشب بااومدنتون منت روماگذاشتین، ازاینکه دعوت مارا قبول
کردین ازهردوی شما ممنونم........
محسن درحالیکه پاشو روپاش می انداخت ونگاه حریصانه اش روی رونهای سفید پرستو بود....
گفت: خواهش میکنم این مائیم که ازتنهائی دراومدیم..... وسعادت دیدار شماراپیدا
کردیم......
پرستوضمن اینکه پامیشد.....
گفت: امیر... به منیرجون وآقامحسن بیشتر تعارف کن تاچای بیارم...
منیرهم پشت سر پرستو پاشدو...
گفت : پرستو جون... منم میام کمکت.....
محسن همینطورکه کون پرستورانگاه میکرد.....
گفت: امیرخان خونه قشنگ، وزن خیلی خوشگل وباسلیقه ای داری معلومه خیلی خوش سلیقه
هستی!!...
تشکرکردم و....
گفتم: محسن جون فکرمیکنم منیرازخوشگلی یکپا جلوترازپرستوباشه!!......
منیروپرستودرحالیکه میخندیدن بایک سینی چای برگشتن وهمینطورکه خنده شون ادامه داشت
سرجاهاشون نشستن....... منیرازتوی سینی یک فنجون چای برداشت وباهمون حالت سکسی
پرستوکه بمحسن میوه تعارف کردبوداونم طوری دولا شدتاچای را بمن بده که یکی
ازپستوناش ازجلوی تاپش افتاد بیرون ولی چون بزرگترازپستون پرستو بود بجای لرزش ژله
ای ، آونگی تکون میخورد... بااین حرکت منیر، معلوم شدکه پرستومخصوصا موقع تعارف
پستونشو انداخته بیرون تامحسنوحشری کنه.... شایدفکرکرده من متوجه اون نشدم، وحالا
که رفتن توآشپزخونه چای بیارن، موضوع را به منیرگفته وبرای همین هم میخندیدن!! ...
منیرهم واسه اینکه ازپرستو عقب نمونه حرکت اونوبرای من انجام داد!!... همینطورکه
توخط پستون منیرجون بودم...... محسن .....
گفت:.... امیرخان تواین مهمونی فقط جای مشروب خالیه؟...... حیف شد اگه میدونستم
داشتم ، باخودم میاوردم!............
پریدم توحرفش و...
گفتم : محسن خان چی شدیک دفعه هوس مشروب کردی؟......
محسن گفت: نمیدونم..... ولی جومجلس منوگرفته.......
فهمیدم منظورش چیه ؟... زیبائی و خوشگلی پرستواونوگرفته بودبراهمین ادامه
دادم.......... و....
گفتم:.. محسن خان ازاین اخلاقت خیلی خوشم اومد..... حقا حرف دل منوزدی .... مشروب
هم هست!!... الان میگم پرستوجون زحمتشو بکشه..... خوشم میاد اخلاقت عینهو اخلاق
خودمه!!......
هنوز حرفم تمام نشده بودکه پرستوپاشدو...
گفت : من میارم... چی بیارم... ویسکی ؟ یاکنیاک؟ ...
محسن : گفت اگه محبت کنی کنیاک..! کنیاکش چیه؟!!!
من گفتم : هنسیه ..!!
گفت: عالیه!! همونیه که من ومنیر دوست داریم....... خیلی دلچسبه!!
پرستوکه رفت مشروب بیاره روکردم به محسن و...
گفتم : پرستو خودش مشروب نمیخوره ولی ساقی بودنش حرف نداره ...
منیر پریدتوحرفم و......
گفت: نه... نه.. امشب من ساقی میشم..... بزارین پرستو خستگی درکنه.....
محسن گفت: منیر جان .. یادته توهم اون اوائل لب بمشروب نمیزدی؟ درسته؟.. خوب
اگرمیخوای ساقی بشی بایدپرستوخانم را امشب بیاری توکار! ببینم چکارمیکنی؟...
من روموکردم طرف منیر خوشگله که حالا ازوجودخودش ودیدن اون کون خوش ترکیب وکوس
برجستش گرم شده بودم ........
گفتم: منیرجون!!.. میدونم پرستو دستتو ردنمیکنه..... ولی ببینم میتونی بسازیش؟.....
منیردوزاریش افتاد.. .... درحالیکه صورت زیباشونزدیک میآورد.......
گفت: اینو جلوی محسن میگم!.....منم میخوام امشب ، شبی برات بسازم که هیچوقت فراموشت
نشه!
ازاین حرف منیراونم جلوی محسن نمیدونم چراکیرم مثل فنر رها شده یکدفعه تکونی
خوردوشق ترشد !! ......
تواین لحظه پرستودرحالیکه یک سینی با چهار تا لیوان پایه دار مخروطی و یک بطر کنیاک
تو دستش بود اومد،اونا را جلوی منیر گذاشت ورفت طرف آشپزخونه... وقتی برگشت ....
ظرف یخ ودوتاشیشه سون آپ باخودش آوردو.........
گفت: خوب پسته و کمی آجیل هم اون زیره... میوه هم که هست.... چیزه دیگه ای که
نمیخواین؟..
منیرکه اخلاق پرستو را خوب میدونست ...... روکردبه پرستوو....
گفت: اگه چیپس وماست موسیرهم داری بیار.. چون میدونم تواین دوتاراباهم خیلی دوست
داری؟
منیر درست میگفت ... پرستوعاشق چیپس وماست موسیر بودبرای همین هم سریع رفت ویک ظرف
ماست موسیرو یک کاسه پراز چیپس آوردوگذاشت رومیز، و روبروی محسن نشست ..... وباخنده
شادی بخشی ....
گفت: امشب چه شب خوب وعالییه ..... من که خیلی خوشحالم ... فکرنمیکردم آقامحسن
اینقدر باحال باشه و به این زود قاطی بشیم!!!.... وبهمون خوش بگذره؟.....
درهمون حال هم منیرتوی لیوانها کنیاک ریخت وبرای خودش وپرستو کمی سون آپ اضافه
کرد..... محسن هم یکدونه سیب پوست گرفته وچهار قاچ کرده جلوش گذاشته بود ...
منیرلیوانهارابینمون تقسیم کردوروبه پرستوکردو.....
گفت : پرستوجان میخوام امشب همرام بیائی ......
پرستولیوانشوگرفت و.......
گفت: منیرجون تاکجابایدبیام؟...... میدونی من مشروب نمیخورم ..... حالاهم که این
لیوانوازت گرفتم فقط بخاطرتوومحسنه.... که امشب خونه ودل من وامیرراروشن
کردید........
منیردستشوروی رونهای سفیدوگوشتی پرستوگذاشت و.....
گفت: پرستوجون...تاکجانداره...غریبه که بینمون نیست...اینکه امیرجونه .....
شوهرته........اونم که محسن جون منه ...... دیگه؟...حالا تاهرجا دوست داری بیا.....
فقط عقب نمونی که ممکنه پشیمون بشی؟..... خوب؟... حالا لیوانتو سربکش .....
وچهارتائی همزمان لیوانارا خالی کردیم... محسن بلافاصله یکی یک قاچ سیب تودهن من
ومنیرجا داد... اما وقتی خواست قاچ سیب پرستورابزاره دهن پرستو کمی خودشوجلوترکشوند
و درحالیکه نیمخیزشده بوددست چپشو گذاشت روی رون راست پرستووچون شلوارک پرستو
تانزدیکهای کشاله رونش عقب رفته وجمع شده بود!، اونم دستشوسروندتاکشاله رون پرستو
طوریکه کوس پف کرده پرستوازروی شلوارک نازکش درست بین دوانگشت شصت واشاره اش
قرارگرفت!!! با لرزش خفیفی که پرستوخورد معلوم شدمحسن خیلی ماهرانه وسریع که شاید
فکرمیکرده دوراز چشم منه یک فشارکوچیک به کوس پرستوداده بود!!! خیلی ازاین تیزبازی
وسرعت عمل محسن خوشم اومد!!! ... نشون دادهمونیه که ما دنبالش میگشتیم!!.. به نظرم
اصلاًاین کاره بود!!!....
تواین وسط ، منیرسرگرم ریختن مشروب تولیوانها بود..... ازاونم خوشم اومد چون
بهترازمن صحنه رادید ، ولی بیخیال گذشت وکارریختن مشروبوادامه داد...!!! .. این
میرسوند که تردستیهای محسنوزیاددیده.!! ...
روموطرف محسن چرخوندم و طوری وانمودکردم یعنی دیدم ولی بیخیالش !.... ازمحسن برای
مزه سیبش تشکرکردم!!!......